روز آخر است
اين مجلسى كه جايگه اهل منبر است،
در چشم خلق، بود و نبودش برابر است!
آن شيخ مفتخور كه به مجلس نشسته است،
عمامه اش مدور، عقلش مدور است
شيخ حرام لقمه كه پستى شعار اوست
در آرزوى سيم و زر از خاك اين در است!
از بس كه بُرده پول و طلاى من و ترا،
بنگر به خانه اش كه چودگان زرگر است!
ملت بدون قند و شكر، شيخ حقه باز،
گويد كه نطق من به مثل قند و شكر است!
پرسيد شيخ: چاره كار حقير چيست؟
گفتم: به چاك جاده بزن ، روز آخر است!
اين مجلسى كه جايگه اهل منبر است،
در چشم خلق، بود و نبودش برابر است!
آن شيخ مفتخور كه به مجلس نشسته است،
عمامه اش مدور، عقلش مدور است
شيخ حرام لقمه كه پستى شعار اوست
در آرزوى سيم و زر از خاك اين در است!
از بس كه بُرده پول و طلاى من و ترا،
بنگر به خانه اش كه چودگان زرگر است!
ملت بدون قند و شكر، شيخ حقه باز،
گويد كه نطق من به مثل قند و شكر است!
پرسيد شيخ: چاره كار حقير چيست؟
گفتم: به چاك جاده بزن ، روز آخر است!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر